تبليغاتX
بچه دیونه
دیونه بازار



هه هه هه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 2:37  توسط دیوانه  | 

 ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلكه در دل حس میشوند.لطفا به این ماجرا كه دوستم برایم روایت كرد توجه كنید.

اومیگفت كه پس از سالها زندگی مشترك، همسرم از من خواست كه با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد، ولی مطمئن است كه این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهدبرد.

زن دیگری كه همسرم از من میخواست كه با او بیرون بروم مادرم بود كه 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید كه مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود كه یك تماس تلفنی شبانه و یا یك دعوت غیر منتظره را نشانه یك خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود كه اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از كمی تامل گفت كه او نیز از این ایده
لذت خواهد
برد.

آن جمعه پس از كار وقتی برای بردنش میرفتم كمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم كه او هم كمی عصبی بود كتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع كرده بود و لباسی را پوشیده بود كه در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم كه هر چند لوكس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود كه گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینكه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاكی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میكند، به من گفت یادش می آید كه وقتی من كوچك بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود كه منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم كه حالا وقتش رسده كه تو استراحت كنی و بگذاری كه من این لطف را در حق تو بكنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلكه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم كه سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت كه باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینكه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید كه آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه كه میتوانستم تصور كنم.

چند روز بعد مادر م در اثر یك حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد كه بتوانم كاری كنم.كمی بعد پاكتی حاوی كپی رسیدی از رستورانی كه با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم كه آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت كرده ام یكی برای تو و یكی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید كه آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود كه دریافتم چقدر اهمیت دارد كه بموقع به عزیزانمان بگوئیم كه دوستشان داریم و زمانی كه شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست.زمانی كه شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.این متن را برای همه كسانی كه والدینی مسن دارند بفرستید. به یك كودك، بالغ و یا هركس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 10:18  توسط دیوانه  | 



 

> در یک شب سرد زمستانی یک زوج

> سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.

> آنها در میان زوجهای جوانی که در

> آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه

> می کردند.

>

> بسیاری از آنان، زوج سالخورده را

> تحسین می کردند و به راحتی می شد

> فکرشان را از نگاهشان خواند:
>

> «نگاه کنید، این دو نفر عمری است

> که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و

> چقدر در کنار هم خوشبختند
>

> پیرمرد برای سفارش غذا به طرف

> صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را

> پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به

> طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته

> بود رفت و رو به رویش نشست.
>

> یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب

> زمینی خلال شده و یک نوشابه در

> سینی بود.
>

> پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در

> آورد و آن را با دقت به دو تکه ی

> مساوی تقسیم کرد.
>

> سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و

> تقسیم کرد.

>

> پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش

> نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین

> که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می

> زد مشتریان دیگر با ناراحتی به

> آنها نگاه می کردند و این بار به

> این فــکر می کردند که آن زوج

> پیــر احتمالا آن قدر فقیــر

> هستند که نمی توانند دو ساندویچ

> سفــارش بدهند.

>

> پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب

> زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر

> خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به

> پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک

> ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر

> مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو

> به راه است ، ما عادت داریم در همه

> چیز شریک باشیم . »

>

> مردم کم کم متوجه شدند در تمام

> مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد،

> پیرزن او را نگاه می کند و لب به

> غذایش نمی زند.

>
>
>

> بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت

> و از آنها خواهش کرد که اجازه

> بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان

> سفارش بدهد و این دفعه پیر زن

> توضیح داد: « ما عادت داریم در همه

> چیز با هم شریک باشیم

>

> همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد

> ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به

> طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم

> سوالی از شما بپرسم خانم؟»

>

> پیرزن جواب داد: «بفرمایید

>

> - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که

> گفتید در همه چیز با هم شریک هستید

> . منتظر چی هستید؟ »

>

> پیرزن جواب داد: « منتظر دندونهام ....... !!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 0:5  توسط دیوانه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 0:51  توسط دیوانه  |